تبليغاتX
•ܓܨܓܨ ღعشگولانهღ ܓܨܓܨ•

•ܓܨܓܨ ღعشگولانهღ ܓܨܓܨ•

خوش اومدین ...

فرشته ی خلقت ...

آسمان آبی بود ... هم رنگ چشمانش ...

ولی من هر گاه که به چشمانش نگاه میکردم آرامشی را بدست

میآوردم که زمانی که آسمان را نگاه میکردم آن را حس نمیکردم ...

ستاره درخشان بود ... همانند چشمانش ...

اما همانند ستاره به من چشمک نمیزدند ...

آسمان شب مشکی بود ... هم رنگ مو هایش ...

ولی هر گاه موهایش را نوازش میکردم خواب از نگاهم دزدیده میشد ...

ای فرشته ی خلقت ...

کیستی که اینگونه مرا محو خود کرده ای ...

زیبا ترینی ...

زیبا تر از آسمان آبی ...

درخشان تر از ستاره ...

یک رنگ تر از سیاهی شب ...

هرجا که هستی ... حتی اگر به یادم نباشی باز هم دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 6:8  توسط M@HsAn  | 

عاشقتم ...

آمدم برايت نامه اي بنويسم ... ديدم جوهر ندارم ...

رگ خود را بريدم ... ديدم قلم ندارم ...

استخوان خود را تراشيدم ... ديدم ورق ندارم ...

قلب خود را برداشتم ... ديدم رويش نوشته :

عشق

              عاشقي

                                      عاشقتم

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:22  توسط M@HsAn  | 

میگی دوست داری...

میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میکنیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 20:35  توسط M@HsAn  | 

سیب

تو به من خندیدی ... و نمیدانستی ...

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیم ...

باغبان از پی من تند دوید ...

سیب را دست تو دید ...

غضب آلود به من کرد نگاه ...

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ...

و تو رفتی و هنوز سال هاست ...

که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ...

میدهد آزارم ...

و من اندیشه کنان غرق این پندارم ...

که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:53  توسط M@HsAn  | 

غم دل ...

اگر خواهم غم خود با تو گویم جا نمی یابم

اگر جایی کنم پیدا ترا تنها نمی یابم ...

اگر جایی کنم پیدا و هم تنها ترا یابم ...

ز شادی دست و پا گم میکنم خود را نمی یابم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:45  توسط M@HsAn  | 

قطرات سه گانه

روزی هنگام سحرگاهان رب النوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای میگذشت ... سه قطره آب بر روی برگ گل او را صدا کردند .

- چه میگویید ای قطرات درخشان ؟

- میخواهیم در میان ما داوری کنی و بگوئی که کدامیک بهتر از دیگری هستیم ؟

- اول خودتان را معرفی کنید ؟

یکی از قطرات حرکتی کرد و گفت : من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و نماینده ی اقیانوس مواجم .

دومی گفت : من ژاله و پیشرو بامدادم . مرا آرایش صبح و زینت بخش گیاهان خوشبو و شکوفه ها مینامند ...

- دخترک من ... تو کیستی ؟

- من چیزی نیستم . من از چشم دختری افتاده ام . نخستین بار تبسمی بودم ... مدتی دوستی نام داشتم ... اکنون نیز اشک نام دارم .

دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند ... و گفتند:

- من دختر دریا هستم .

- من نیز دختر آسمانم ...

ولی رب النوع گفت :

چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب شکسته بر خاسته و از چشمان عاشقی فرود آمده ...

( ترجمه قطرات سه گانه از تریللو )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 1:7  توسط M@HsAn  | 

خانواده

هميشه مثل خودت زندگي كن ... تو زندگي خيلي چيزها هست كه تو شايد مدت كمي اونهارو داري . مثل پدر و مادر ... خانواده ... و ... ولي اگر دقت داشته باشي بستني كه ما حرص ميزنيم كه آنرا سريع بخوريم تا آب نشود هميشه هست ... ولي خانواده چي ؟ ما براي داشتن آن هيچ تلاشي نميكنيم هيچ ... آنرا تخريب هم ميكنيم .
يادمون باشه كه مادر هميشه نيست ... روزي مانند بستني آب ميشود و ميرود ... ولي بستني جايگزين دارد كه او ندارد .
پس هميشه سعي كنيم قدر چيز هايي كه داريم را در همان موقعي كه وجود دارند بدانيم .
تا وقتي خانواده هست با او با مشكل مواجه ميشويم . ولي زماني كه از دست ميرود به گريه زاري مشغول ميشويم و به خدا التماس ميكنيم كه فقط يك بار ديگر آنها را در كنار خود احساس كنيم .
پس نتيجه ميگيريم كه هميشه از تمام فرصت هاي زندگيمون به خوبي استفاده كنيم تا هيچ وقت پشيمان نشويم .
چون زندگي مانند برگه ي امتحان است كه در بالاي آن تذكر دادند پاك كردن نوشته ها ممنوع .
حتي اگر آنها را خط هم بزني باز هم جاي آن ميماند و همه متوجه خط خوردگي در برگه زندگيتان ميشوند .

پس هميشه مواظب زندگيت و خودت باش ...
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:12  توسط M@HsAn  | 

ساحل زندگی

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم

بر پهنای آسمان صحنه هايی از زندگيم برق ميزد

در هر صحنه , دو جفت رد پا روی شن ديدم

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا 

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه كردم .

متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگيم

فقط يك جفت جای پا روی شن بوده است  

همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است

اين واقعا برايم ناراحت كننده بود و درباره اش از خدا سوال كردم ,

خدايا , تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم , درتمام راه با من خواهي بود .

ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگيم فقط يك جفت جای پا وجود داشت .

نميدانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي .

خدا پاسخ داد فرزند عزيزم , من در كنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت ..

اگر در آزمونها و رنجها , فقط يك جفت جای پا ديدی

آن لحظه تو را به دوش کشیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 2:53  توسط M@HsAn  | 

افسانه عشق

 

تپه هاي شني

با وزش باد جا به جا ميشوند

ولي ...

صحرا هميشه صحرا باقي ميماند

اين است ...

افسانه عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:43  توسط M@HsAn  | 

بت من ...

عاشقانه میپرستمت ...

هرچقدر بگویند که این عشق اشتباه هست باز هم تو را میپرستم ...

فریاد میزنم نزدیکش نشوید این بت من است ...

حتی ابراهیم هم نمیتواند تو را در دل من بشکند

چرا که هیچگاه تنهایت نمیگذارم تا در فراغم

نزدیکت شود ...

دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 2:17  توسط M@HsAn  |